قالب دختر شب
تبليغاتX
خسته از زمونه
امشب به قصه دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی



قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و

عشق‌ و صبوری.

هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.

قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت.

و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.

تا روزی‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند.

قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...

روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌

سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌

عبور کرد. و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون که‌

عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است.


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 18:34
  به قلم: آبجی مریم  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
 

 

 

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران، خبر گمشده ای می جویی
 
راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 19:30
  به قلم: آبجی مریم  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

باز باران

با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آمد کربلا را

دشت پر شور و بلا را

گردش یک ظهر غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

باز باران

با صدای گریه های کودکانه

از فراز گونه های زرد و عطشان

با گهر های فراوان

می چکد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پیچ و خمی در حسرت لب های ساقی

چشم در چشمان هم آرام و سنگین

می چکد آهسته از چشمان سقا

بر لب این رود پیچان

واندر این صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله

پر ز ناله

دل شکسته

پای خسته

باز باران

باز هم اینجا عطش

آتش ، شراره

جسمها افتاده بی سر ، پاره پاره

می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره

شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

وندرین تخدیده دشت و سینه ها بر پاست طوفان

دستها آماده شلاق و سیلی


چهره ها از بارش شلاق ها گردیده نیلی

باز باران ، قطره قطره

می چکد از چوب محمل...

خاک های چادر زینب به آرامی ، شود گِل

می رود این کاروان منزل به منزل

می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران

آری آری

باز سنگ و باز باران

آری آری

تا نگیرد شعله ها در دل زبانه

تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی

مشک ساقی

کاش می بارید باران

آه باران !

کی بباری بر تن عطشان یاران ؟

تر کنند از آن گلو را

آه باران ، آه باران

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 22:12
  به قلم: آبجی مریم  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

سلام به دوستان عزیزم امیدوارم حال همتون خوب باشه

روز پنج شنبه خدا بخواد راهی مشهد هستم

عزیزان اگر بدی ازم دیدید حلالم کنید

برای همتون دعا می کنم که هر چی از خدا می خواید و براتون خیریت داره مستجاب کنه

امیدوارم قسمت بشه شما هم همین امسال راهی زیارت امام رضا شوید.


خدا جون

کمک کن مثل مشهد، شهر رؤیا

دلم پر ازدحاد از نور باشد

پر از پرواز کفترهای کوچک

سرم سبز و دلم پر شور باشد

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سودابه جان دلم برات یه ذره شده دارم میام پیشت

فدات آبجی مریم


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 19:15
  به قلم: آبجی مریم  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

هر کاری می خواهی بکن


دنیا را آتش بزن


آسمان رو به مضحکه بگیر


زمین را تحقیر کن


باد و نفهم و گل را نبو


خنده را فراموش کن و گریه را به خاک بسپار


زیر دیروز دفن شو و در فردا غرق


حتی اگر می خواهی کودکی را پشت سر بگذار


هر چه می خواهی بکن


اما


هیچگاه رویاهایت را فراموش نکن


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 18:40
  به قلم: آبجی مریم  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

 

منم کوروش:

پسر بهشت در اوستا

سیروس در تورات

سایروس در انجیل

ذوالقرنین در قرآن

نخستین شاه جهان

اولین دادگستر گیتی

پدر ایران زمین.



7 آبان ماه میلاد کوروش کبیر فرخنده باد.

عزیزان ما آریایی هستیم

بگوییم برای آیندگانمان

تا بدانند چه بودیم و چه شدیم.


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:3
  به قلم: آبجی مریم  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري


صبورانه در انتظار زمان بمان.

هر چیز سر وقت خودش رخ می دهد.

باغبان اگر باغش را غرق آب هم بکند،

درختان خارج از فصل خود، میوه نمی دهند.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 18:15
  به قلم: آبجی مریم  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري

در زمانهای بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،

فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. آن ها از بی کاری،

خسته و کسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: ـ بیایید یک بازی بکنیم،

مثل قایم باشک.

همگی از این پیشنهاد شاد شدند. دیوانگی، فوراً فریاد زد که چشم می گذارم.

از آن جایی که کسی نمی خواست، دنبال دیوانگی برود، همه قبول کردند که او چشم بگذارد.

دیوانگی، جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن؛

یک... دو... سه... همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت، داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی شد.

هوس به مرکز زمین رفت. دروغ، گفت زیر سنگ پنهان می شود، امّا به ته دریا رفت.

طمع، داخل کیسه ای که خودش دوخته بود، مخفی شد.

دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد... همه پنهان شدند،

به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرید.

جای تعجب نیست، چون همه می دانیم، پنهان کردن عشق، مشکل است.

در همین حال، دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و پنج... نود و شش...

هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در میان بوته گل سرخ پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد: دارم میام. اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود،

زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود، جایی پنهان شود.

بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود،

دروغ ته دریاچه، هوس، در مرکز زمین،

یکی یکی، همه را پیدا کرد، به جز عشق و از یافتن عشق، ناامید شده بود.

حسادت در گوش هایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی.

او در پشت بوته گل سرخ پنهان شده است.

دیوانگی، شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد

آن را در بوته های گل سرخ فرو کرد. عشق از پشت بوته بیرون آمد،

درحالی که با دست هایش صورتش را پوشانده بود و از میان

انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق

فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.

دیوانگی گفت: من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، امّا اگر می خواهی کمکم کنی،

می توانی راهنمای من شوی.

و از آن روز، عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست.

از همان روز تا همیشه، عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر،

به احساس تمام آدم های عاشق، سرک می کشند.


عشق یعنی مستی و دیوانگی                  عشق یعنی از خود بیگانگی

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن         عشق یعنی رسم دل بر هم زدن


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 22:21
  به قلم: آبجی مریم  | 

براي زندگي کردن دو چيز لازم است قلبي که دوستت بدارد و قلبي که دوستش بداري
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T